|
|
|
|
وداع محمد فراز هایی از اسلام شناسی دکتر شریعی*
بسیار کم اند مَردانی که زیبا مُرده اند . بی شک آن هایی را که می دانند چگونه باید مُرد،می دانسته اند که چگونه باید زیست ، چه، برای کسانی که زندگی کردن تنها دم برآوردن نیست، جان دادن نیز تنها دم بر نیاوردن نیست، خود یک کار است ، کاری بزرگ همچون زندگی. ... مرگ محمد این گونه است، برق شمشیر و موج خون و شیهه ی اسبان خشمگین و فریاد های قهرمانانه ی رجز آن را تزیین نکرده است و از این رو است که چشم های کم سو هرگز زیبایی آن را ندیده اند. دیدار محمد با مرگ چگونه می تواند ساده باشد؟ امسال در نگاه پیغمبر ،در سخنش، در رفتارش ودر کوشش ها ی خستگی ناپذیر اجتماعیش و نیز در زندگی خصوصیش پایان حیات و آغاز مرگ نمودار است. فرمانده ی بزرگ تاریخ سپاه گرانی را که با بیست و سه سال رنج و تلاش شبانه روزی بسیج کرده است اکنون باید به جبهه ی "آینده " اعزام کند.
سپاهی که می رود
تا جنگی بزرگ را آغاز کند، "همه جا ، همه وقت"، جنگ با جهل و زبونی در روح
ها، جنگ با قیصر و کسری در جامعه ها. ..... چهارم ذیحجه وارد مکه شدند.هم از راه ، بیتاب شوق، به سوی کعبه شتافتند. اینجا همه جمع اند: الله ، ابراهیم ، کعبه ، محمد و مردم! محمدآمده است تا در "مقام ابراهیم" ، بت شکن بزرگ تاریخ بشر، ثمره ی کار شگفت و طاقت فرسای خود را ، در آخرین روزهای زندگی ، بر خدا عرضه کند ؛ در پیش گاهِ او از مردم بخواهد تا گواهی دهند که وی ، در انجام ماموریتی که داشته است از هیچ کوششی دریغ نکرده است ؛ به ابراهیم نشان دهد که کارخطیری را که او در جهان آغاز کرد وی تا به این جا رسانده است و به این گونه پایان برده است ؛ به تاریخ فردا بیاموزد که امت این است و زندگی آینده ی انسان، بر روی زمین، این .بالاخره برای آخرین بار با مردم سخن گوید و آنان را ببیند و از همه وداع کند و مردم نیز ، برای همیشه ، با آخرین پیامبر صحرا وداع کنند و داستان شگفت این چوپانان مبعوثی که از دل صحرا ها سر می زدند و بر خداوندان زر و زور می شوریدند ، پایان گیرد. ...... وداع... آفتاب بر بلندی ظهر ایستاده است و بر سرها آتش می بارد. پیغمبر سواره در میان بیش از صد هزار زن و مردی که از همه سو بر او گرد آمده بودند ایستاد. ربیعه بن امیه بن خلف مامور شد تا سخنان او را تکرار کند. آخرین پیام پیغمبر است به امت خویش ، باید همه بشنوند.باید یکایک کلمات به اقصای جمعیت برسد. همه چیز عادی می نماید ، لحظه ای که برای چنین کاری انتخاب شده اسنت مکان ، حالت پیغمبر و به خصوص سبک خاص بیان ، همه حکایت از آن دارد که داستان بسیار جدی و خطیر است . پیغمنبر آغاز کرد:(خطاب به ربیعه) " بگو : ای مردم ، رسول خدا می گوید : آیا می دانید که این چه ماهی ست؟" ربیعه با صدای بلند تکرار می کند . مردم احساس می کنند باید پاسخ گویند، می گویند: " ماه حرام " پیغمبر ادامه می دهد:" ایشان را بگو ، خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید خون های تان و اموال تان را ، هم چون حرمت این ماه تان بر شما حرام کرده است ." بگو: " ای مردم رسول خدا می گوید : می دانیدکه این چه شهری ست؟" ربیعه تکرار می کند پیغمبر منتظر پاسخ می ماند می گویند :" شهر حرام" . " ایشان را بگو : خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید خون های تان و اموال تان را ، هم چون حرمت این شهر تان تان بر شما حرام کرده است. " بگو : ای مردم رسول خدا می گوید میدانید این چه روزی ست ؟" : ربیعه تکرار می کند . می گویند :" روز حج اکبر". " ایشان را بگو : خونها ی تان و اموال تان را ، هم چون این روز تان ، بر شما حرام کرده است." پیغمبر با همین سبک به سخن خویش ادامه می دهد : "سخن مرا بشنوید، چه ، من نمی دانم ، شاید پس از این سال شما را در این جا هرگز نبینم. ای مردم تا آن گاه که پروردگارتان را دیدار کنید خون های تانو اموالتان هم چون حرمت این روزتان و حرمت این ماه تان ، بر شما حراماست. شما پروردگارتان را بزودی ملاقات می کنید، شما را از کرده هاتان باز می پرسد.من ابلاغ کردم . نزد هر کسی امانتی هست باید آن را به صاحبش برگرداند .هر ربایی هدر است، اما سرمایه هاتان از ان شما ست.نه ستم کنید و نه ستم کشید... هر خونی که در جاهلیت بوده است هدر استو نخستین خونی که چشم پوشی می کنم خون ابن ربیعه بن حارث بن عبد امطلب است که طایفه ی هذیل او را کشتند و از خون های جاهلیت ، او نخستین خونی است که من چشم پوشی می کنم.
...... "پس سخن من را ، ای مردم فهم کنید، من ابلاغ کردم و در میان شما آن چه را که اگر بدان چنگ زنید هرگز گم راه نشوید ، باقی گذاشتم وآن امری روشن است:کتاب خدا و سنت پیامبرش. ای مردم ، سخن مرا بشنوید و آن را فهم کنید.بدانید که هر مسلمانی ، مسلمانی را برادری ست و مسلمانان برادرنند،از برادر جزآن چه خود به طیب خاطر می بخشد بر برادر حلال نیست.پس ، برخود ستم نکنید." در این هنگام با چهره ای زیر آفتاب نیم روز بر افروخته ، در حالی که گویی ماموریت خطیری را به پایان برده است و چشم بر آسمان دوخت و پرسید: " خداوندا!آیا ابلاغ کردم؟" و منتظر ماند. ربیعه آن را به مردم باز گفت و ده ها هزار ناله ی درد برخاست که:آری ، ابلاغ کردی.و پیغمبر دوباره باز به همان نقطه چشم دوخت و گفت:"خدایا شاهد باش!" ========== مرگ محمد اطاق ساکت بود. زنان برخاستند.پیش آمدند، در چهره محمد خیره شدند: آری! آری! عایشه سرش را بر روی سینه ی وی خم کرده بود: انتظارمی کشید، فاطمه بر دیوار تکیه زده بود، به سختی می کوشید تا نبیند. یک باره نفس ها گره خورد ، زمان ساکت و غمگین ایستاد، هستی از جنبش ماند. آسمان بر بام خانه ی عایشه منتظر است. سکوت! سکوت! سکوت! ناگهان لبهای محمد تکان خورد: بل الرفیق الاعلی!
پیغمبر مرد. * اسلام شناسی (درس های دانشگاه مشهد) مجموعه آثار جلد 30
|